دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”….
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند
سلام به دوستای عزیزم
عید سعید قربان رو به همتون تبریک میگم
این چند وقته سرم خیلی شلوغ بود فرصت نکردم بهتون سر بزنم اما با این حال نسبت به من لطف داشتین و بهم سر زدین از همتون ممنونم
یه شعر در مورد عید قربان تو یه وبلاگ دیدم و براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
ای عزیزان به شما هدیه زیـــــــــزدان آمد
عید فرخنـــــــده ی نورانی قربـــــــــان آمد
حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول
رحمت واسعــــه ی حضــرت ســـبحان آمد
عید قربان به حقیقـــت...زخــــــداوند کریم
آفتابی به شــــــب ظلمت انســــان آمد
جمله دلهاچو کویری ست پر از فصل عطش
بر کویــــر دل ما...نعــــــــــــمت باران آمد
خاک میسوخت در اندوه عطش باحسرت
نقش در سینه ی این خاک.. گلستان آمد
امر شد تا که به قربانـــــــی اسماعیلش
آن خلیــــلی که پذیرفتـــه ز رحـــــمان امد
امتحان داد به خوبی بخـــــــدا ابــــراهیم
جای آن ذبح عظیمی که به قربــــان آمد
آن حسینی که زحج رفت سوی کرببــلا
به خدا بهر سر افـــــرازی قـــــــــرآن آمد
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصه ی جنگ داشت
گویی از با من نشستن ، ننگ داشت
عاشقم من ، عاشقم من
قصد هیچ انکار نیست
نیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن، من سوختن
بر دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
با آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام ، تنها شوم
وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از پروانه گی
گفتمش آرام جانی گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی گفت : نه
گفتمش نامهربانی گفت : نه
می شود یک شب بمانی گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم؟
یک نفر با من بگوید کیستم؟
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانه گیست
آه ، غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت
پروردگارا!
به من آرامش
ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر
دهم
دلیری ده
تا تغییر
دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش
ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم
ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من
رفتار کنند.
گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
ردپای اشکهایم را بگیر
تا بدانی جایگاه عشق کجاست
من وتو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صدای بی صداییم با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه ها ییم هم صدای بی صداییم
نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها رو دادیم و حرف ها رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما
گلای سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از پا ساعت پیر رو طاقچه
گلای قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من وتو ،من و تو ،من وتو هم صدای بی صداییم با هم و از هم جداییم خسته از این قصه هاییم هم صدای بی صداییم
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
نظرات ()